
در حالیکه داشت نفس نفس میزد ساعت 13.05 سراسیمه وارد کلاسی شد که از ساعت 13.00 شروع شده بود. در حالیکه تنفر و اشمئزار و کینه از لابلای کلمه به کلمهی حرفاش و لحنش میزد بیرون گفت: "همیشه یادم میمونه که ما رو مجبور میکنی اینجوری از پای اتوبوسها بدویم تا کلاس که غیبت نخوریم!!!" لحنش طوری بود که اگر دستش به من میرسید و توانش رو داشت قطعات بدنم رو به تکههای مساوی یک سانتی متری تقسیم میکرد و جلوی وحوش اطراف دانشگاه مینداخت و بعد هم دور اون وحوشی که داشتن قطعات یک سانتی متری جنازهی منو با ولع می...
ادامه مطلب